نیکان
دیشب هم پدر جون و مادر جون و عمو حمیدو به مناسبت شب عید دعوت کردیم به رستوران زیتون . البته از عصری رفتیم خونشون و هدیه مادر جونو دادیم به اضافه سوغاتیهای سفر شمال. عمو حمیدم که روزای آخری هست که تو ایرانه و به زودی میره آمریکا. امروز صبح بابایی از طرف خودش و شما به من تبریک روز مادرو گفت من که هنوز باورم نمیشه مادر شدم احساس عجیبی دارم شاید چند روزی کرج بمونیم امیدوارم مادر خوبی برات باشم عزیز دلم نیکان قشنگم دیروز عصری که داشتم باهات بازی میکردم دیدم که تو فک بالات 2 تا جوونه ریز لثه هاتو شکافته دندون خرگوشیای جلو .عزیزم نمیدونی چقدر قشنگه و من چقدر ذوق کردم. این دفعه دیگه من اول کشف کردم و بابایی رفته بود فوتبال. قربونت برم حتما درد هم داری چون گاهی بی قراری میکنی. صبور باش پسرکم. روزی 100 بار میخندونمت و یواشکی مرواریدای جدیدتو میبینم آخه همینجوری دیده نمیشه و اگه بدونی من برای چی میخندونمت دیگه نمیخندی بلای من. هنوز در حد جوونه هست و بسیار زیبا. با هر تحولی که تو رشدت میبینم بیشتر به خداوند آفرین میگم و ازش تشکر میکنم خدا جونم خیلییییییی دوست دارم پینوشت 1: امشب برای اولین بار یه کم موز خوردی و خیلی دوست داشتی پینوشت 2: امروز برای اولین بار تو سوپت لوبیا چشم بلبلی ریختم پینوشت 3: دیروزم برای اولین بار یه کم خرما خوردی نوش جونت عزیز دلم توام پسر خوبی بودی و کیف میکردی. صبح که از خواب بیدار میشدیم همه میگفتن نیکان چقدر آقائه تا صبح بدون گریه میخوابه. من طفلی میگفتم باور کنید چندین بار بلند شد ولی من سریع به دادش میرسم که کار به گریه نرسه. ولی فکر کنم کسی باورش نمیشد فقط من و بابایی میدونیم. شنبه ظهر هم برگشتیم و غروب رسیدیم کرج. شب هم اومدیم تهران خونمون. خیلی خوش گذشت اینبار بیشتر از همیشه میدونی چرا؟ چون تو در کنارمون بودی خیلییییی دوست داریم عزیزم اینو بابایی نوشته این عکسو از بالکن اتاقمون گرفتم راستی فردا 8 ماهه میشی پیشاپیش 8 ماهگیت مبارک عسلم امروز تولد مامانه و چقدر خوبه تو در کنارمی. اولین تولد من در کنار تو. این کیک شکلاتیو دیشب بابایی از بی بی برام خریده. بمیرم که وقتی ما داشتیم کیک میخوردیم اینقدر دست و پا میزدی و آب دهنتو قورت میدادی. ایشالله سال دیگه به جبران امسال میتونی 2 برابر کیک بخوری عزیزم. پسرم امروز برای دومین بار با هم تنها رفتیم
بیرون. چون شما وقتی به دنیا اومدی دیگه 2 هفته بعدش پاییز شد و بعد زمستون. و من از ترس اینکه مریض نشی خیلی نبردمت بیرون. البته
بیرون زیاد رفتیم ولی یا بیشتر تو ماشین بودی یا سریع برمیگشتیم و من بی صبرانه منتظر
اومدن بهار بودم که روزا با هم بریم گردش. البته تو فروردین هم چندبار 3 تایی با بابایی
رفتیم پارک. چند بارم بابایی تنهایی بردت پارک که من استراحت کنم ولی من اونقدر
کارای عقب افتاده دارم که به استراحت نمیرسم. خلاصه امروز رفتیم پارک. خوشبختانه یه پارک بزرگ
و خوب نزدیک خونمونه یعنی 2 تا پارک خیلی خوب که یکیش خیلی نزدیکتره. ساعت 12:15
رفتیم . هوا عالی بود منم جوراب پات نکردم که آفتاب بخوری البته چشمتو نور اذیت
میکرد که به خاطر همین سایه بون کالسکه
رو خیلی پایین کشیدم. پارک پر از بوی اقاقی بود حض کردم. همش در حال
بو کردن بودم. رفتیم کل پارکو دور زدیم و بر گشتنی من وسوسه شدم که یه شاخه اقاقیا بچینم
بیارم خونه هی بوش کنم. بعله چیدمش و گذاشتمش جلوی کالسکه ات اونجاییکه جای ظرف
غذائه. توام لم داده بودی و گفتم دستت بهش نمیرسه. یه کم رفتیم که دیدم یه
صداهایی در میاری. واااااای دیدم گلو خوردی. داشتم میمردم از ترس. تا جاییکه
تونستم از توی دهنت و دستات جداش کردم ولی دیدم باز داری یه چیزیو مزه مزه میکنی دستمو
کردم تو دهنت ولی نمیذاشتی خوب نگاه کنم پیداش کنم. مجبور شدم دستمو بیشتر ببرم تو
دهن کوچولوت که بالاخره موفق شدم تکه آخر گلو در بیارم. خیلی ترسیدم آخه من از گلو
گرفتن بچه ها همیشه میترسیدم. به خیر گذشت . باید بیشتر مراقب باشم . اینم آخر
عاقبت گل چیدن از پارک. برگشتن هم رفتیم از یه پسر بچه که همیشه نزدیک
پارک سبزی دسته ای میفروشه سبزی خریدیم و برای اولین بار بعد از 7 ماه و نیم رفتم
میوه فروشی و کلی میوه و سبزی خریدم.
نتونستم کالسکتو ببرم تو مغازه. راه نداشت و باید کاملا بلندش میکردم. شاگرد
مغازه که یه پسر مهربون اهل افغانستانه کمک کرد. برگشتیم خونه ساعت 1:30 بود. بهت
شیر دادم. پوشکتو عوض کردم. سوپتو دادم. بعدش آب جوشیده خنک شده. بعد خودم ناهار
خوردم. یه کم بازی کردی و خوابوندمت. الان خوابی مثل فرشته ها. تصمیم دارم بیشتر
روزا بریم پارک. اما قول میدم که دیگه گل نچینم نههههههههه قول نمیدم میچینم ولی
نمیذارم تو کالسکه ات. عزیزم تو پارک که نذاشتی ازت عکس بگیرم اصلا به دوربین نگاه نمیکردی. کلا این روزا عکس گرفتن ازت خیلی سخت شده. یه پسر خوب و سالم به نام نیکان. خدا جون ازت میخوام مثل همیشه به زندگی ما با نظر لطف و رحمتت نگاه کنی. به خاطر تمام لحظات خوب این 5 سال ازت ممنونم . برای علی خوبم , نیکان و خودم بهترینها رو میخوام, اونیکه خیر و صلاح ما توشه اون چیزیکه در نهایت باعث خوشنودی تو و رستگاری ما میشه. نیکانم من نتونستم برم بیرون برای بابایی هدیه بگیرم ولی تو فکرش هستم که تو اولین فرصت یه هدیه خوب بگیرم هر چند خودم بزرگترین هدیه ام براش ولی بابایی یه فکرایی داره و میخواد مارو به یه جای خوب دعوت کنه. خودش یه کم لو داد امروز که نمیشه چون شما نوبت دکتر داری. شاید بشه آخر هفته دلم میخواد تا شکوفه ها سر حالن یه سر بریم کرج باغ پیش بابا مظفر و تو حسابی کالسکه سواری کنی و شکوفه های خوشگل ببینی و عکس بندازیم . امیدوارم که تو چکاپ امروز دکتر همه چیز عالی باشه. دیروز برای اولین بار عدس و زرده تخم مرغ خوردی. تخم مرغ محلی که زندایی من بهم تو عید داد تا برای شما بپزم البته شما مجاز بودی به اندازه 1 نخود بخوری و بیشترشو من خوردم راستی وقتی برات میخونیم دست میزنی و دستاتو به حالت رقص تکون میدی الهیییییییی فدات شم شیرینم سرتم گاهی به چپ و راست تکون میدی که من غش میکنم هنوز این حرکتتو علی ندیده خوب مثل اینکه بیدار شدی من دیکه برم اول فروردین رو تخت عمو حمید پسر خوشگلم سلام تعطیلات عید تموم شد و زندگی عادی شروع. امسال برای من و علی خیلی عید متفاوتی
بود چون تو در کنارمون بودی عزیزم. خیلی خوب بود. بابایی هم امسال برای اولین بار کل 13 روزو تعطیل بود و کلی به من در نگهداری
از شما کمک کرد و پدر و پسر کلی خوش بودید و حالشو بردید. عید ما هم به دید و
بازدید تو تهران و کرج گذشت و خداروشکر خوب
بود. شما هم پسر خوبی بودی و با آدمای جدید اصلا غریبی نمیکردی و تازه
واسشون ذوق میکردی و میخندیدی. قربونت برم که مثل خودم خوش اخلاقی. فقط سیستم خوابت
به هم ریخته بود که طبیعیه تو این ایام. قبل از عید من و بابایی تصمیم گرفتیم که تو عید که تهران خلوته در کنار دید و بازدید بریم فشم ,لواسون فرحزاد امام
زاده داوود و ......... نمیدونم چرا فکر میکردیم خیلییییییی وقت داریم ولی نشد ماشالله اینقدر فامیلا زیادن که هنوز چند جای
دیگه باید بریم. خونه ما هم هنوز خیلی ها نیومدن و قراره بیان. راستی گلم شما هم موقع تحویل سال بیدار بودی (ساعت 8:44 صبح روز سه شنبه) من
همیشه موقع تحویل سال بغض دارم که با تحویل سال میترکه و گریه ام میگیره نمیدونم
خیلی حس عجیبی دارم اون لحظات و میتونم بگم که لحظات قبل از سال تحویل و لحظه
تحویل سالو بیشتر از روزای بعدش دوست دارم. بابایی فال حافظ گرفت که خیلیییییی
خوب اومد رسید مزده که آمد بهار و سبزه دمید وظیفه گر برسد مصرفش گلست و نبید ......... نیکان جان باید اعتراف کنم که تا حالا به این خوبی فالی نداشتیم و شک ندارم که
به یمن حضور پاک تو فال ما اینقدر خوب شد بعد از سال تحویل رفتیم خونه مادر جونت و تا عصر اونجا بودیم و شما هم دلبری
کردی حسابی و از مادر جون و پدر جون و عمو حمید جداگانه عیدی گرفتی. عصر
رفتیم خونه عموی بابایی و شب رفتیم کرج .
5 فروردین هم اومدیم خونه تا دید و باز دیدای تهرانو انجام بدیم و از مهمونامون
پذیرایی کنیم. راستی تا الان 280 هزاز تومان عیدی
گرفتی با یه کوله پشتی خیلیییییییی زیبا از خاله منصوره. من و بابایی هم هر کدوم
90 هزار تومان گرفتیم. البته کلی هم عیدی دادیما. من که عیدی دادنو گرفتنو
دوست دارم ولی اولیو بیشتر دوست دارم. روز سیزده به در هم تا ظهر کرج بودیم و بعد از ناهار اومدیم خونه و تو تهران
کلی گشت زدیم و آیس پک و آلوچه انار خوردیم و برگشتیم خونه. سبزه هم تو خونه گره
زدیم. 3 بار و هر بار به نیت هر کدوممون. عزیزم امیدوارم عیدهای بی شماریو با شادی و سلامتی جشن بگیری و هر روزت مثل
عید خاص و قشنگ باشه. دوست دارم کوچولوی 7 ماهه من. 7 ماهگیت مبارک







| Design By : RoozGozar.com |



